حكيم زجاجى
690
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
براى تماشا عنان دركشيد * نظر كرد يعقوب را مير ديد به دو گفت تو مير اين لشكرى * به زَهره از اين ديگران برترى منم گفت آرى امير همه * شبانم بر اين مردم چون رمه توانى مرا گفت بر جاى بست * توانم ، چنين گفت و يازيد دست ز اسبش درآورد و بستش چو سنگ * نهادش به گردن درش پالهنگ از آن كودكى گفت كاى پرمنش * بكش تيغ و از پا بزن گردنش برآورد شمشير و زد بر سرش * بيفكند بر خاك ره پيكرش به اسب تكاور درآورد پاى * بفرمود آن ديگران را به جاى گرفتن ، كشيدن ز مركب به زير * فكندن به ناكام در كام شير وز آنجا به شهر اندرآمد سوار * همه كودكان بر يمين و يسار منادىگرى را بفرمود زود * كه در شهر شد زير و بالا چو دود كه زى خانهء مير تازيد شاد * دهيد آنهمه خانومانش به باد برفتند رندان به غارتگرى * به هرجا كه بد خانهء لشكرى به غارت بدادند چيزى كه بود * چنين است بازى چرخ كبود از اين جاى يعقوب شد مهترى * ميان بزرگان بلنداخترى به جايى رسيد آن سرافرازمرد * كه در ملك چون باز پرواز كرد ميان بست بر قصد بغداد مير * فزون شد به رفعت ز چرخ اثير گرفت او چو يارىدهش بود هور * خراسان و كرمان به مردى و زور چو شد منتصر زير خاك نژند * بيفتاد از پاى سرو بلند برون شد از اين باغ ناخورده بر * ز مرگش به هرجايگه شد خبر به گيتى فزون ز اين نبودش نصيب * وزيرش بدى احمد ابن الخصيب همان حاجبش بد وصيف سترگ * كه درندهتر بد ز شير و ز گرگ سه تن در زمانه پدر كشتهاند * وز آن كار حيران و سرگشتهاند يكى ز آن سه شيرويهء خسرو است * كه مانند خرچنگ دون كژرو است يزيد وليد است اندر ميان * كه مير است بر جمع مروانيان سيم منتصر بود كاين كار كرد * چو شب روز بر خويشتن تار كرد از آن هريكى روز و شب خون گرفت * به گيتى ز شش مه فزونتر نرفت